عشق

 لیلی زیر درخت انار نشست.

 

 

 

درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ ِ سرخ.

 

 

 

 گلها انار شد، داغ داغ.

 

 

 

 هر اناری هزار دانه داشت.

 

 

 

دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند.

 

 

 

 انار کوچک بود.

 

 

 

دانه ها ترکیدند.

 

 

 

 انار ترک برداشت.

 

 

 

 خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.

 

 

 

 مجنون به لیلی اش رسید.

 

 

 

 خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۸ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط صبا ترانه های شما ()

.....

سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا می رسد

و قلب من نیایش می کند :

 

خدایا ! مرا متبرک کن

 

تا هر روز که در راه رسیدن به (( تو )) گام برمی دارم

 

با تحسین و حیرت

 

 

زیبایی را بجویم که همانا سرشت (( تو )) ست .

 

خدایا مرا برکت آن بخش

 

که هر روز وظیفه ی خویش را به انجام رسانم

 

به برادران و خواهرانم یاری رسانم

 

تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند.

 

و هر روز نیایش کنم :

 

در آفتاب و باران بادا که خواست (( تو )) تحقق پذیرد

+ نوشته شده در جمعه ٧ فروردین ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط صبا ترانه های شما ()

.....

زمان بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند

 

 

بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند

 

 

بس کوتاه است برای آنان که سر خوشند

 

 

و بس طولانی است برای آنان که در اندوهند

 

 

اما ابدی است برای آنان که عاشقند

 

  

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢ دی ،۱۳۸٧ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط صبا ترانه های شما ()

آغازی تازه

هر روز ، روزی تازه و درخشان است .

 

  

هر صبح ، سرآغازی تازه و با طراوت است .

 

 

هر طلوع ندا می دهد :(( بادا که جسم ، ذهن و روحت ، تازه و شاداب گردد.))

 

 

بی تردید برای تجدید و احیای زندگی ، لطف الهی ضروری است .

 

 

 و ما هم باید با آن همیاری کنیم .

 

 

 باید همه ی بارهای دیروز را رها کنیم ، و آغازی تازه را در پیش گیریم .

 

 

 خدایا ! یاریم ده !

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط صبا ترانه های شما ()

...

... بالاخره این چند روز کبود هم راهی می شود و باز من می مانم و تو

 

با کمی رودخانه و پل و سایه و درختان حرف

 

بالاخره دنیا دلش می سوزد

 

بالاخره بخت چشمک می زند و محال حال مرا می پرسد

 

بالاخره از همه طرف می آیی و من

 

همه طرف را آب می پاشم .

  

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط صبا ترانه های شما ()

....

ناگهان اتفاق از دهان طوفان پرت شد و صخره ای پهلویم را عبور داد .

 

آرام آرام اعماق دریا را به گل نشستم .

 

بعدها گروهی کاوش را زیر آب نفس کشیدند و مرا به ماسه های ساحل تعارف کردند_

 

دیدند این کشتی که من باشم هزار تخته کم دارد .

 

با راه قدم ها را جمع کردند و رفتند .

 

هفته ها از هفت روز و ماه ها از سی روز گذشت ، تنهایی ام را حتی نسیم بی سلامی هم رد نشد .

 

.... اتفاق آبی حالا دور ، تخته هایم را پس بده می خواهم دوباره غرق شوم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٧ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط صبا ترانه های شما ()

سنگ عشق

زمین عاشق شد و آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشین به هوا رفت. خدا یکی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.

حالا هروقت که روحم یخ می کند، سنگ آتشینم سرد می شود و تنها سنگش باقی می ماند و هروقت که عاشقم، سنگ آتشینم گُر می گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.

مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش.

مرا ببخش که در سینه‌ام سنگی آتشین است.

 

***

عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یک روز رسید که قلبش تَرَک برداشت و عشق از شکافِ دلش بیرون ریخت.

سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.

فردای آن روز خدا دوباره جهانی تازه خلق کرد.

 

***

مردم اما نمی دانند جهان چرا این همه تازه است. زیرا نمی‌دانند که هر روز کسی عاشق می‌شود و هر روز سیلی از عشق راه می‌افتد و هر روز جهان را عشق می‌بَرَد و خدا هر روز جهانی تازه خلق می کند!

 

***

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ کرده است. رنگ عشق؛ و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد. از هر طرف که بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد. اما کاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی پروا بگذر، که خدا کسی را دوستتر دارد که لباس‌اش رنگی‌تر است!

 

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در جمعه ٥ مهر ،۱۳۸٧ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط صبا ترانه های شما ()

 

آغاز یعنی پایان

پایان آنچه بود , آنچه گذشت

هرچه بود , نیک و بد , سپید و سیاه

و پایان یعنی آغاز

آغازی برای بودن نو

هستن و بودن , بر ساحل هستی

شدن , بودن , ماندن

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٧ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ توسط صبا ترانه های شما ()

....

چه دلیلی داره زنده بودن .
وقتی کسی رو نداری برای پرستیدن .
وقتی دلی نداری برای سپردن .
حتی تنی برای زخم خوردن .
چه فایده داره نفس بی هم نفس کشیدن .
اشک چه ارزشی داره وقتی شونه هایی رو که سال ها چشم به راهش بودی و نداشتن .
چه فایده داره چشم هات وقتی نتونی زیبایی ها رو ببینی
زمانی که دلیل زیبا دیدن و نداشتن .
آه بلندی می کشم و با فریاد میگم
خدا یاااااااااااااااااااااااااااااا
چرا

+ نوشته شده در شنبه ۱ تیر ،۱۳۸٧ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط صبا ترانه های شما ()

........

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من

 حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی

 

 یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.

اما متوجه

شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم

 

 

چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو

 خیلی مشغول بودی.

 

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی

 

 جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

 

 بعد دیدمت که از جا پریدی.

 

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛

 

اما به طرف تلفن دویدی و

 

در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 

 تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم

 

 که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

 

متوجه شدم قبل از نهار

 

 هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی

 

 که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.

 

 تو به خانه رفتی

 

 و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

 

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون

 

را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت

 

 زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛

 

در حالی که درباره هیچ چیز فکر

 

نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

 

باز هم صبورانه انتظارت را

 

کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛

 

و باز هم با من صحبت نکردی.

 

 موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.

 

 به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

 

 اشکالی ندارد.

 

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

 

 من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

 

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبورباشی.

 

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

 

منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

 


 خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خوب،من باز هم

 

منتظرت هستم؛

سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم

 به من وقت بدهی.


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط صبا ترانه های شما ()